+ روزی از روزگار من ... (2)

::: *** شماره ويژه نوروز 1383 *** :::

::: سكانس 1:

" اگه عاشق شدن فصلش بهاره ... يه عمره بي‌بهارم كِي ميائي ؟؟؟ "

::: سكانس 2:

" چهل چراغ روشن بيگانه بودي ... رفتي و بيهوده خاموشت نكردم "

::: سكانس 3:

" اِي كه توئي همه كَسم ... بي تو ميگيره نفسم

   اگه تو رو داشته باشم ... به هر چي ميخوام ميرسم "

::: سكانس 4:

كوچولوتر ( به قول يكي از رفقام كه مُخش يه تخته كم داره  " كوشولوتر " ) كه بودم، از شوق رسيدن لحظه تحويل سال و پوشيدن لباس نو و گرفتن عيدي تا صبح خوابم نمي‌برد . هر كسي كه به من و داداشام عيدي ميداد، اسمشو توي برگه مي‌نوشتيم و تا آخر 13 نگه ميداشتيم تا بهدن ببينيم كيا بهمون چقدر عيدي دادن .

::: سكانس 5:

فكر مي‌كنم ( من و فكر ؟؟؟  يكي نيست بگه " بنده خدا، تو خلقتت اينجوريه كه بدون فكر كار كني ... اگه فكر كني كه خراب ميكني ...  " ) لحظه تحويل كه ميشه مثل بانك‌ها كه حساباشون رو ميبندن و اول سال دوباره از نو شروع ميكنن، حساب ما هم اون بالا به دست فرشته‌هاي مهربون پيچيده ميشه و يه صفحه جديد براي اعمال سياهمون توي سال جديد باز ميشه. صفحه من يكي كه هر ماه يه بار عوض ميشه. چون زودِ زود سياه ميشه. چند بارم از جبرائيل شنيدم كه فرشته‌هاي مهربون به خدا شكايت كردن كه " اين چي چي بوده كه آفريدي؟؟ ما كه نفسمون بريد از بس كه سياه كرديم برگه اينو ... از كَت و كول افتاديم ديگه ... " و به نوبت و شيفتي دارن هِي جاهاشون رو عوض ميكنن كه نبُرن يه موقع طفلكي‌ها .

::: سكانس 6:

شايد خيال كودكانه‌اي باشه؛ ولي توي اين گرما دلم ميخواد حسابي برف بياد. كاشكي امسال هم برف بود تا برف‌بازي مي‌كرديم. دلم براي خوردن برف توي صورتم يه ريزه شده ...

::: سكانس 7:

با اون رفيق عزيز و زيبا و دوست‌داشتنيم كه توي آپديت قبلي هم يكي از حرف‌هاشو نوشتم، دردِ دل ميكردم. از اين روزگار نامرادِ نامردِ گربه‌صفت مي‌گفتم كه در حق من چه ناجوانمرديها كه نكرد و در مورد دوست داشتن و عشق ورزيدن به افراد ...

يدفعه يه حرفي زد كه من رو توي فكر؟؟؟ فرو برد. گفت: " من براي دوست داشتن افراد، براي هر كدومشون يه جام شيشه‌اي توي دلم كنار گذاشتم. حالا مقدار چيزي كه توي جام هست بستگي به ميزان علاقه من به اون شخص داره. با تموم وجودم، جام‌هاي دلم رو دوست دارم. ولي اگه يكيش افتاد و شكست ديگه به هيچ وجه نمي‌تونم جمعش كنم ... ". عجيب منم به اين حرف معتقدم. اما حيرتم اين بود كه كلمه به كلمه حرفاي دلم رو از زبون ديگري ميشنوم. عجيب نيست ؟؟

::: سكانس 8:

ناز و عشوه براي يار خوبه. حتّي طرفتون رو خيلي مشتاق‌تر ميكنه. ولي يه موقع ميبينيد از اون طرف بوم ميفتيد و بعدش ديگه پشيموني سودي نداره. سعي كنيد اين ناز و عشوه‌هاتون به عشوه خَركي و ناز قاطري تبديل نشه كه يه وقت ميبينيد طرفتون ازتون سير ميشه و از چشمش ميفتين. مگه دل يه آدم چقدر ميتونه تحمّل كنه؟؟ ها ...؟؟

::: سكانس 9:

وقتي به يه نفر دست ياري و رفاقت ميدي و ميگي كه پا به پات ميام و همراهتم و ... و بعدش هم ميزاري بدون هيچ خبري ميري و ديگه هم ازت خبري نميشه، به طرفت هم حق بده كه ممكنه تحت تاثير ديگران يه همراه ديگه رو انتخاب كنه. چون راهي كه داره ميره رو بودن همراه نمي‌تونه بره و اون بدون همراه به هدف و مقصدي كه در نظرش بوده نميرسه .

::: سكانس 10:

كُنفوسيوس ( دانشمند و فيلسوف بزرگ چيني ) ميگه: " سفر هزار كيلومتري رو با قدم اول بايد شروع كرد ". هر چند ممكنه اولش سخت، ناممكن يا غير ممكن بياد، ولي وقتي انسان اراده و هدف داشته باشه، توي زندگيش ميتونه به آخر راه برسه و اون لحظه، اوج لذّت و خوشي انسانه.

::: سكانس 11:

خدايا؛ از دادی كه اون روزي سرت كشيدم معذرت ميخوام ( مگه من دلقکتم که هر جور خواستی مسخره‌ام ميکنی ؟؟؟ ) . آخه مگه نميدوني داري باهام چه ميكني؟؟ تو كه ميدوني فقط توئي كه وقتي تموم اون به اصطلاح رفقام ازم دورن، بهم نزديكي و همراهمي. به يقين رسيدم كه فقط توي اين دنيا بزرگ تو همراهمي و من و دل منو درك ميكني و لاغير ...

::: سكانس 12:

يه دوست دارم كه دور از جون شما يه تخته‌اش كمه. ولي بعضي وقتا يه چيزايي ميگه كه چشم آدم گِرد ميشه. چند روز پيشا كه داشتيم روي ميز بيليارد با هم بازي مي‌كرديم يدفعه گفت: " ببين مَشتي، يه چيز جديد كشف كردم ... شوهر همون دوست پسر رسميه و زن همون دوست دختر رسمي ... ". آقا منو ميگي  ... مونده بودم حيرون كه چي بهش بگم ...

::: سكانس 13:

شيطونه ميگه برم گوششو بگيرم و هِي بپيچونم تا حالش سر جاش بياد. خيلي شوخي بي‌مزه‌اي بود. اصلاً خيلي يخچال فريزري ... نمي‌دونم چرا تا ميام به يكي عادت كنم ميزاره ميره؟؟ حتماً از پاقدم منه ... بخدا اگه بري ديگه نه من نه تو . چرا آخه؟؟ اين همه آدمو ميخواي بي دائي كني و بري؟ تو كه دائي عزيز مائي. از حالا همه عزا گرفتند. بگو كه شوخي كردي تا عيدمون زيباتر بشه ... من منتظر پيغامت هستم تا بگي يه شوخي بوده حرفات. بگي دروغ 13 رو گفتي ... بگو كه شوخي بوده ...

::: سكانس 14:

تموم شد. مراسم اسكار رو ميگم. هفتاد و ششمين مراسم اسكار در شب اول March سال 2004 ميلادي در Kodak Theatre برگزار شد. خيلي ديدني بود. حرف نداشت. چه برنامه‌ريزي دقيقي شده بود. چه دكوراسيوني ... چه اجراي قوي ... ياد جشنواره با عظمت فيلم فجر ميفتم. البته اين آمريكائيها كُلي مونده تا بتونند مثل ما ايرونيها به اين دقّت برنامه‌ريزي كنند. به هر حال ...

" پيتر جكسون ” اون شب، شب عروسيش بود. توي خواب هم نمي‌ديد براي فيلم دره‌پيت The Lord of the Rings 3 كه ساخته، 11 اسكار ناقابل نصيب خودش و دار و دسته عَمله‌اش بشه. هر كدوم كه نامزد گرفتنش بود رو برد. هيئت داوران حسابي تلافي دو فيلم قبليش رو كرده بودند و از خجالت حاج پيتر دراومدند. اين وسط فقط سر " آخرين ساموايي " بي‌كلاه موند. طفلك " تام كروز " كه اينقدر براي اين نقش زحمت كشيده بود ...

جوايز مهم اسكار رو افراد زير به خونه بردند:

اسكار بهترين بازيگر زن نقش اول: Charlize Theron براي فيلم Monster

اسكار بهترين بازيگر مرد نقش اول: Sean Penn براي فيلم Mystic River

اسكار بهترين بازيگر زن نقش مكمل: Renne Zellweger براي فيلم Cold Mountain

اسكار بهترين بازيگر مرد نقش مكمل: Tim Robbins براي فيلم Mystic River

اسكار بهترين فيلمنلمه: Sofia Ford Coppola براي فيلمنامه Last Translation

اسكار بهترين كارگردان: Peter Jackson براي فيلم The Lord of the Rings 3

اسكار بهترين فيلم: Peter Jackson براي فيلم The Lord of the Rings 3

خيلي دلم سوخت كه " شهره آغداشلو " جايزه اسكار رو نگرفت. كمي پيش‌تر از اين، جايزه هيئت منتقدين فيلم نيويورك رو براي فيلم " خانه‌اي از شن و مِه " ( The House of Sand and Fog ) گرفته بود. ولي اينبار يه رقيب خيلي گردن كلفت داشت. بله ... Renne Zellweger . توي مراسم، شهره اينقدر خانوم و ناز و باوقار نشسته بود كه نگو. ابراز احساساتش وقتي Renne جايزه رو برد واقعاً ديدني بود. خدايي Renne هم با اون آرايش و لباس، خيلي ناز و خانوم شده بود. جايزه اسكار حقش بود. به عقيده ما بچه‌هاي گروه 7 كه داشتيم مراسم رو مستقيم مي‌ديديم، Renne از همه كسايي كه اومدن روي سِن و جايزه گرفتند خانوم‌تر و باوقارتر و صورت خيلي نازي هم پيدا كرده بود با اون لبخند نمكيني كه دائماً روي لبش بود.

به هر حال هرچي بود تموم شد. پارسال Renne نامزد جايزه اسكار بود و نگرفت؛ در عوض امسال نصيبش شد. ايشالله سال ديگه " شهره " عزيزمون جايزه رو ميگيره. ياد فيلم "سوته‌دلان" اثر فيلم‌ساز فقيد كشورمون " علي حاتمي " افتادم. خدا بيامرزتش ...

::: سكانس 15:

خبرنگار aangell site ، داش Leon گزارش ميدهد:

بيست و چهارمين مراسم سالانه تمشك طلائي يكشنبه شب برابر با 8 March سال 2004 ميلادي برگزار شد و اكثر جوايز رو فيلم Gigle ساخته “ مارتين برست ” از آن خودش كرد. از جمله اين جوايز مي‌توان به بدترين هنرپيشه مرد ( بن افلك )، بدترين هنرپيشه زن ( جنيفر لوپز )، بدترين زوج سينمائي سال ( بِن افلك و جنيفر لوپز )، بدترين فيلمنامه و بدترين فيلم اشاره كرد. پس مشخص شد كه به غير از The Lord of the Rings 3، فيلم‌هاي ديگه‌اي هم هستند كه خيلي جايزه بگيرند. فِس ( فكر + حِس ) ميكنم جاي The Lord of the Rings 3 هم توي مراسم تمشك طلائي بوده و اشتباهي توي اسكاري‌ها بُر خورده.

جايزه بدترين هنرپيشه زن نقش مكمل رو نمي‌گم، چون مطمئنم كه اشتباهي رخ داده. ضمناً براي دريافت جايزه بدترين هنرپيشه زن نقش مكمل “كامرون دياز” و “دِري باري مور” هم نامزد شده بودند ( قابل توجه بچه كوچولومون ).

جايزه بهترين هنرپيشه مرد نقش مكمل رو هم “ سيلوستر استالونه ” برد كه از لحاظ دريافت تمشك طلائي ركورد‌دار اين مراسمه. يعني بدون حضور اون برگزاري اين مراسم لطفي نداره. 20 بار نامزدي دريافت تمشك طلائي و 9 بار دريافت اون، اين ركورد‌داري رو براي مدت طولاني براي " سيلوستر استالونه " تضمين كرده. خدا قوتت بده .

" فرشتگان چارلي 2 ” هم به عنوان بدترين بازسازي يك فيلم دنباله‌دار شناخته شد.

::: سكانس 16:

خبرنگار aangell site ، داش Leon گزارش ميدهد:

چند روز پيش ( 17 اسفند ماه ) ، سالگرد وفات يكي از بي‌تكرارترين و بي‌مانندترين هنرمندان و هنرپيشه‌هاي تاريخ ايران بود.

بله ... چند سال پيش، در يه همچين روزي بود كه داستين هافمن ايران، " پرويز فني‌زاده " ، بزرگمرد عرصه هنر ايران، از ميون ما پَر كشيد و رفت و جامعه هنري ايران رو در غم و اندوه فرو برد.

كسي كه وقتي توي يه نقش مي‌ديديش، اونقدر در نقشش فرو رفته بود كه كاملاً باورش ميكردي. هنرمندي كه با نقش‌هاي به ياد ماندني‌اش در فيلم‌هايي چون: گاو ( داريوش مهرجويي )، رگبار ( بهرام بيضايي )، تنگسير ( امير نادري ) بر اساس داستان صادق چوبك، بوف كور ( كيومرث درم بخش ) بر اساس داستان صادق هدايت، گوزن‌ها ( مسعود كيميايي ) و ... و همچنين ايفاي نقش بي‌نقص و بسيار زيباي " مش قاسم غياث آبادي " در سريال 14 ساعته " دائي جان ناپلئون " اثر جاودانه " ايرج پزشكزاد " و ساخته " ناصر تقوايي "، براي هميشه در قلب دوستدارانش زنده است.

روحش شاد و يادش گرامي‌باد.

::: سكانس 17:

روزي از روزگار من ... (2)

اصلاً حال و حوصله اينو ندارم كه توي شركت بمونم. سريع فكسها رو جواب ميدم و از شركت ميام بيرون تا كمي قدم بزنم. بارون شديدتر شده و من بي‌خيال بارون دارم قدم ميزنم. يقه كاپشنم رو كمي بالا ميدم و راه مي‌افتم. نمي‌دونم چه مدت داشتم قدم ميزدم و توي فكر و خيال غرق بودم. اما يدفعه احساس كردم كه ديگه پاهام قدرت حركت نداره. بي‌حس شده بود از سرما و خودمم مثل موش آب كشيده شده بودم. اصلاً من كجام؟؟ به اطرافم نگاه كردم. ميبينم كه اي بابا ... اومدم در خونه آرزو. ناخودآگاه اومده بودم اونجا. يه نگاه به آسمون ميكنم. همونجايي كه خدا هم داره منو تماشا ميكنه و قطرات بارون رو نَم‌نَم بر سر من ميريزه. ديگه اشكم هم در اومده و داره از چشمام قطره قطره ميچكه. ولي اين بارون همه رو با خودش ميشوره و ميبره تا شرمنده نشم. به خيابون نگاه ميكنم. به مردمي كه تندتند دارن توي خيابون حركت ميكنن تا به زندگيشون برسن. آره ... زندگي جريان داره. آهي ميكشم " اي بابا ... " و زير لب زمزمه ميكنم:

" كِي آيي به بَرَم؟ اي شمع سحرم... در بزمم نفسي... بنشين تاج سرم... تا از جان گذرم... " و با خودم ميگم " آرزو راست ميگفت، تو هم داري كم مياري بچه. اين كارا يعني چي؟؟ مرد گنده ... " .

ميرم زير يه درخت و همينجور به درِ خونه آرزو خيره ميشم. يه سيگار آتيش ميكنم. گرماي اولين پُك سيگار به تموم سلولهاي تنم رخنه ميكنه. به اطراف نگاه ميكنم. دوباره حس حسادتم گُل كرده. خوش به حال اين خيابون كه آرزو توش راه ميره ... خوش به حال اين در كه آرزو بازش ميكنه ... خوش به حال اين دستگيره كه هر روز دستهاي آرزو رو لمس ميكنه ... خوش به حال اين هوا كه آرزو داره توش نفس ميكشه ... خوش به حال ...

بعد از چند دقيقه سري تكون ميدم و آروم آروم از اونجا دور ميشم. به آدمها كه نگاه ميكنم، چهره آرزو رو توي صورتشون ميبينم. هر دختري رو كه ميبينم بي‌اختيار به ياد آرزو ميفتم . آرزوي من كجايي ...؟؟؟ ياد ترانه سياوش قميشي ميفتم؛ انگاري براي حال من خونده:

" عسل بانو هنوزم پيش مايي ... اگرچه دست تو، توي دست من نيست ...

     هنوزم با توام تا آخرين شعر ... نگو وقتي براي عاشق شدن نيست ...

           حالا هر جا كه هستي باورم كن ... بدون با ياد تو تنهاترينم ...

                هنوزم زير رگبار ترانه ... كنار خاطرات تو ميشينم ... "

عسل بانوي من، آرزوي من كجايی ؟؟ حالم خوش نيست. يه تاكسي ميگيرم و برميگردم شركت. در رو از تو قفل ميكنم. آروم به روي صندلي‌ام ميشينم و پلكهام رو روي هم ميزارم و ...

چشمام رو كه باز ميكنم ساعت 6:30 عصره. بايد ديگه كم‌كم برگردم خونه ديگه. كيف و كاپشنم رو برميدارم و از شركت ميزنم بيرون. بارون بند اومده. ولي خيابونا خيسن و بعضي جاها هم درياچه شده. بازم آرزو داره دوش به دوشم مياد و درباره آينده حرف ميزنيم. يه ماشين از دور پيداست كه چند جوونك توشن و دارن ميان و صداي ايتس ايتس ضبط ماشينشون خيابون رو روي سر گذاشته. با سرعت از كنار ما رد ميشن و من فقط يه لحظه فرصت ميكنم آرزو رو بكشم كنار و چشمم رو ببندم. چشم كه باز ميكنم تموم آب خيابون نصيب من شده. آرزو داره ريز ريز ميخنده. واي از دست اين دختره ... خنده‌ام ميگيره. اما حرصم هم دراومده ديگه. اينم از اين. همين يكي رو امروز كم داشتم كه شكرِ خدا نصيبم شد. به خونه كه ميرسم مامان ميگه " مثل خرس گرينزلي شدي كه افتاده توي آب ... ". از اين مقايسه خنده‌ام ميگيره. خنده‌اي كه از صدتا گريه‌ هم بدتره. اما زياد هم بي‌ربط نميگه. من و خرس گرينزلي !!! خودمو خشك ميكنم و ميام سراغ كامپيوتر و اينترنت كه ببينم كي به كيه؛ كي خوابه كي بيداره؛ كي زنده و كي ...  .

Username و Password خودم رو تايپ ميكنم. يه مدت ميگذره و Yahoo مياد بالا. و من Off ها رو ميخونم. اين بچه گاوچرون باز هم Update كرده و خودشم Online.

طبق معمول شكوفه سيب هم يه عالمه برام نوشته " تنبل ". عجيبه ... اين آتيشپاره هم كه بالاست. آبجي ناز خودم بانو استاد ملك‌الشعراي صبا هم هستش . دنياي شيطون بلا ، سارا جون، سيتا خانوم و اين شيخ بي‌ظرفيت  هم كه هستند. دايي فسقلي خودم ، Red Joker و ماهور  هم هستند. اين ماهيگير  هم منتظر شكار يه ماهی خوشگله. امشب اينجا چه خبره؟؟ پارتي راه انداختن؟؟ خدايي حال و حوصله هيچ كاري رو ندارم. فقط براي شكوفه سيب  مينويسم " تنبل " و ميام بيرون. يكي دو ترانه عربي هم از " نَوال الزغبي " و " راغب علاّمه " گوش ميدم و ...

وقت شامه. سر سفره نشستم. مامان برام شام ميكشه. كنارم آرزو نشسته و داره چپ‌چپ نگام ميكنه. آروم بهش ميگم " بعد از شام با هم حرف ميزنيم ". سري تكون ميده و مشغول خوردن ميشه. تلويزيون سريال داره. طنز " نقطه‌چين " . بلند ميشم و ميرم توي اتاق خودم تا با آرزوم تنها باشم. اما اون نيست. هروقت بخواي باهاش صحبت كني جيم ميزنه خانوم. برميگردم سراغ تلويزيون. يه دقيقه نشستم خسته‌ام ميشه. مهران مديري داره جَفنگ ميگه طبق معمول. لباس ميپوشم و راه ميفتم طرف باشگاه بيليارد. يه نيم ساعتي اونجام و يه سيگار ميكشم و دوباره برميگردم خونه. آرزو هم غمگين داره باهام مياد. بهش ميگم " چته خانومم؟؟ غمگين نبينمت ... ".

چپ‌چپ نگام ميكنه و ميگه " چرا اينقدر سيگار ميكشي؟؟ "

سرم رو ميندازم پائين. هيچي ندارم كه بگم. سرم رو كه بالا ميارم اون رفته. به خونه كه ميرسم همه دارن تلويزيون ميبينن. منم دراز ميكشم و همينطور كه دارم به تصاوير تلويزيون نگاه ميكنم، كم‌كم پلكهام سنگين ميشه. مامان ميگه " پاشو برو سر جات بخواب ". بلند ميشم و ميرم. تمام مدت تصوير ناز اون توي نظرمه تا خوابم ببره. اون لب‌هاي غنچه‌اي خوشگل كه داره از سرخي آتيش ميگيره، اون موي بلند سياه، اون دو چشم ناز و زيبا . كم‌كم خوابم ميبره.

خدايا ... اين انصافه كه به هر جا و هر چي كه نگاه ميكنم تصوير اونو ببينم و بهش نرسم؟ هميشه همراهمه. با ياد و خاطره اون از خواب پا ميشم و با ياد و خاطره و اسم اون به خواب ميرم . اينم از روز و روزگار سگي من كه چطوري ميگذره ...

:: سكانس 18:

بعضي رفقا ميگن كه " مَشتي، چرا دير به دير آپديت ميكني؟ ". بابام جان، هر آپديت من اندازه 6 آپديت شماست. گرفتي چي شد؟؟؟

::: سكانس 19:

قرار عمومي اسفند 82 هم برگزار شد. جاي ما خالي ... براي ديدن گزارش و عكس‌هاي مراسم، ايــنـــجـــا كليك كنيد .

::: سكانس 20:

جوك ويژه نوروز ( براي شادي روح دائي فسقلی  ):

امير خان قلعه نويي با عصبانيت زيادي وارد دفتر مدير عامل استقلال آقاي قريب ميشه و ميگه: " جناب قريب، بايد اسم تيمو عوض كنيم بزاريم آبكش ...  "

قريب: " چرا امير خان؟ "

امير خان: " آخه سولاخ‌هاي آبكش رو ميشه بشماري، ولي سولاخ‌هاي استقلال رو نميشه ... ".

و حالا هم خبر ميرسه كه با اين سوءتفاهمي كه بوجود اومده، بچه‌هاي آبكش چون به صاحت مقدس و مقام شامخ سايتشون  توهين شده هر روز ميرن دادگاه براي شكايت و شكايت‌كِشي عليه امير خان قلعه نويي ... و اين داستان همچنان ادامه دارد ...

::: سكانس 21:

جلو جلو سال نو رو به همه رفقا و دوستانم تبريك ميگم  و اميدوارم كه سال با بركتي رو پيش رو داشته باشيد. عاشق بشيد توي لحظات زندگيتون كه تازه اون موقع معني زندگي رو ميفهميد  و اگه هم عاشق هستيد، رنگ عشقتون رو بيشتر كنيد. توي تعطيلات سال آينده Update ميكنم انشاءلله با يه مسابقه. پس منتظر بمونيد .

::: *** سال نو مبارك *** Happy new year *** :::

تا بهد فهلن باي ...

قربون صفاي دل يه رنگ همه رفقاي عزيزم: مش قاسم غياث آبادي

نویسنده : مش قاسم و فرشته ; ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٦ اسفند ،۱۳۸٢
تگ ها:


+ روزی از روزگار من ... (1)

::: سكانس 1:

سلام عزيزان. به همّت كبير خان  و ساير رفقا، قرار بزرگ وبلاگرهاي ايروني همانند قرار 16 اسفند پارسال ، امسال نيز برگزار مي‌شود. براي ديدن كَم و كِيف ماجرا، اينجا كليك كنيد. جاي ما رو هم خالي كنيد كه فكر نمي‌كنم بتونم توي اين جمع خوب و صميمي شركت كنم. آخه مملكت ما يه خورده راهش دوره. ايشالله قرارهاي بعدي در خدمتتون هستم. هَوارتا بوستون دارم ...

::: سكانس 2:

اين چند روزه كار من شده افسوس خوردن از يادآوري خاطرات خوش گذشته كه قدرشو ندونستم و چه آسون از دست دادمشون ؛ و زندگي هر روزه‌ام توي دو فلاسك چاي قهوه، يه پاكت سيگار و ترانه‌هاي عاشقانه گوگوش خلاصه شده ...

::: سكانس 3:

اين شبا، شباي عزاداري حسينه. يه سؤال هميشه توي ذهنم بوده. عزاداري براي چي؟؟ مگه مسلمون نيستيد؟ مگه نه اينكه هر كسي كه شهيد بشه، جاش توي بهشته؛ پس ناراحت چي هستيد؟؟ ناراحتيد كه حسين جاش توي بهشته؟؟ من كه فكر ميكنم اين شبا بايد به ياد حسين شاد بود. شما مسلمونا چي فكر ميكنيد؟؟؟

::: سكانس 4:

جانا سُخن از زبان ما مي‌گويي ... 

::: سكانس 5:

جانا سُخن از زبان ما مي‌گويي ... 

::: سكانس 6:

فردا صبح سحر به وقت تهران ساعت حدود 4:30 مراسم اُسكار برگزار ميشه. اونايي كه ماهواره دارن ميتونن از Channel2 مراسم رو تماشا كنند. به اميد بردن جايزه توسط ايروني عزيزمون " شهره آغداشلو " .

::: سكانس 7:

بزرگترين سراب زندگيم " عشق "، بزرگترين اشتباه زندگيم " عاشق شدن " و بزرگترين دروغي كه تا حالا توي زندگيم شنيدم " دوستت دارم " بوده .

::: سكانس 8:

به يه نتيجه مهم رسيدم. دو نفر كه خيلي با هم صميمي باشند، وقتي يه مدت از هم دور بشن، تحت تاثير ديگران، اخلاق و اعتقادات و رفتارشون تغيير ميكنه. بطوريكه اگه بعد از مدتي به هم برسند ممكنه نتونند همديگه رو درك كنند .

::: سكانس 9:

چند وقت پيشا با يه رفيق خوب و واقعي و دوست داشتني دردِ دل ميكردم. ميگفت " دو نفر ممكنه سالهاي سال با هم دوست، رفيق و يار صميمي باشند، ولي نتونند همديگه رو يه ساعت زير يه سقف تحمّل كنند ... ". به نظر من كه كاملاً منطقي و صحيح ميگه و به يقين رسيدم كه گاهي از توي مغزهاي نخود كشمشي هم افكار و حرفهاي جالبي تراوش ميكنه ...

::: سكانس 10:

اسفند، ماه عاشق شدن، ماه بيدار شدن زمين سرد، ماه رويش عشق در دلهاي خسته ما، ماه نويد دهنده آمدن بهاري زيبا و دل‌انگيز، ماهي كه من با تك‌تك ثانيه‌هايش عاشق مي‌شوم، آمد . ماهي كه هر وقت بهش فكر ميكنم، آرزو ميكنم كه " اِي كاش تموم نشه تا من همينجور عاشق بمونم و در انتظار رسيدن بهار ". اسفند برام خاطره‌هاي زيادي داره. خاطرات خوب و بد. اما من فقط خاطرات خوبش يادم مونده. چون خودم اينجور خواستم ...

::: سكانس 11:

از بس اين شخص  ضايع بازي كرد و مسائل اخلاقي بوجود آورد و طبق شكايات رسيده از طرف دخمل‌هاي خوشگل از ايشون ، بنا بر صلاح‌ديد اينجانب، لينك ايشون از قسمت دوستان صميمي به لوگودوني شوت شد .

::: سكانس 12:

طبق آخرين اخبار رسيده، اين بچه هم توي امتحان راهنمايي و رانندگي بالاخره قبول شد؛ اونم در حاليكه به گفته شاهدان عيني نفر آخر بوده ! ! ! . از اين زاويه كه نگاه كني عادي به نظر مياد، اما از اون زاويه كُل ماجرا مشكوكه . به هر حال ضمن عرض تبريكات صميمانه به بچه كوچولومون ، الهي كوفتت بشه گواهينامه‌ات اگه شيريني ندی .

::: سكانس 13:

::: توجّه: اين مطلب در رويا و واقعيت نگاشته و تنظيم شده. پس هرگونه تشابه ماجرايي، اسمي و مكاني كه ميخونيد اصلاَ اتفاقي نيست و همه‌اش درسته و حاصل ذهن خلاق، توانا و طبع زيبا و پُرشور نويسنده بوده است مي‌باشد ديگه :::

روزی از روزگار من ... (1)

مثل هر صبح كه از خواب پا ميشم، اولين چيزي كه جلوي چشمام مياد، تصوير ناز و خوشگل اونه كه داره بهم لبخند ميزنه و ميگه " پاشو ديگه تنبل، ظهر شد " . منم يه لبخند بهش ميزنم و نيم‌خيز ميشم توي رختخواب. آروم و عاشقونه صداش ميزنم " آرزو ... آرزو ... ". هيچ صدايي نميآد . آروم اطرافم رو نگاه ميكنم و يدفعه مثل اينكه از خواب پريده باشم متوجه واقعيت زندگيم ميشم . آره ... آرزويي توي زندگي من وجود نداره و اينها همه‌اش يه خيال و روياي شيرينه. مثل خُل‌ها يه دقيقه مَنگ اطرافم رو نگاه ميكنم . از اين حالت خودم خنده‌ام ميگيره. سري تكون ميدم و با لبخند از تصّور روياي شبانه‌ام از رختخوابم جدا ميشم و بطرف دستشويي ميرم. شير آب رو باز ميكنم و به تصوير ژوليده و خواب‌آلود خودم توي آينه خيره ميشم. با طعنه بهش ميگم " آخرش تو از دست اين آرزو خانمت ديوونه ميشي " و تصوير آينه بهم ميگه " مگه حالاش نيستي؟؟ ". سرم رو به علامت مثبت تكون ميدم و ميرم پائين كه يه مشت آب بزنم به صورتم بلكه اين خيالات خوش از كله‌ام بپره ! ! ! بالا كه ميام بازم توي آينه عكس رخ ياره.

-: " اي بابا ... آرزو ... بي‌خيال ما شو آبجي ...  "

يدفعه تصوير محو ميشه و بازم تصوير يه پشمالو با ريش و موهاي بلند و درهم ظاهر ميشه. ديگه قاط زدم اساسي. دو سه تا بد و بيراه نثار آقاهه كه توي آينه است ميكنم و ميام طرف آشپزخونه. مامان تايم صبح بوده. داداشم هم همينطور. يه چاي براي خودم ميريزم و با اولين جرعه‌اش انگاري طعم خوش زندگي توي تمامي شريانهاي وجودم جاري ميشه. زير لبي ميگم " آخيشششش ... خدايا شكرت ... يه روز سگي ديگه هم شروع شد ... " مثل بچه آدم چاي رو كه خوردم ليوانش رو ميشورم و ميرم كه مثل هر روز راهي اين روزگار لعنتي بشم. روزگاري كه تو حتّي نمي‌توني توش به آرزوت برسي. كيفم رو برميدارم و راه ميفتم به طرف شركت. اي بابا ... آرزو هم كه داره دوش به دوش من ميآد. خوبه ... ميتونم تا شركت باهاش حرف بزنم تا حوصله‌ام سر نره. بايد از همين در خونه تحويل‌گيرم رو خاموش كنم. چون تا برسم شركت 2157 نفر باهام سلام و احوال‌پرسي ميكنن و ديگه آدم حسابي كلافه ميشه. آرزو داره حرف ميزنه. از آرزوهاش ميگه؛ از ايده‌آل‌هاش و نظراتش و منم كه تشنه اينم كه بشنوم. عجيب نيست؟ هر جا كه چشم ميندازم آرزو اونجاست و داره نگام ميكنه. داره بهم لبخند ميزنه. يدفعه ياد خواب ديشب افتادم. وارد يه خونه شدم. يه خونه آشنا، ولي نمي‌دونم كجا بود ... ديدم آرزو اونجاست، ولي اصلاَ حرف نميزنه. آرزو اينجا چه ميكنه؟ " سلام آرزو خانوم ... ". حتي جواب سلامم رو نداد. سرشو بالا گرفت و نگام كرد. چشماش داشت خون گريه ميكرد و به پهناي صورت نازش اشك ميريخت. تا رفتم طرفش از خواب پريدم و تا دَم‌دَماي صبح كه خوابم برد سردرد داشتم ...

خوب ... مثل اينكه رسيدم به در شركت. " آرزو خانوم بفرمائيد ... خواهش ميكنم، اول شما ... ". اي بابا ... اين آرزو بازم كجا رفت؟؟ اطرافم رو نگاه ميكنم. اَه ... لعنتي، بازم خيالات ... سري تكون ميدم و ميرم توي شركت. هيچ‌كس توي شركت نبود. منشي‌ام امروز رفته مرخصي. فراموشم شده بود. پس امروز توي شركت تنهام. پنجره‌ها رو باز ميكنم تا هواي داخل عوض بشه و به بيرون نگاه ميكنم. آسمون بغض كرده. شايد بخاطر دل اَبري منه كه ميخواد بباره. بعد از چند دقيقه بارون ريز و عاشقونه‌اي شروع به باريدن ميكنه. انگاري خدا هم حالمو فهميده و باهام شوخيش گرفته.

بارون داره به آدم چشمك ميزنه كه بره زيرش وايسه. من كه همينجوريش ديوونه هستم؛

يعني نبودم، اما شدم. حالا هم كه ديگه اگه برم زير بارون ميگن كه " حسابي ديوونه

شدم " . يه صدايي توي وجودم فرياد ميزنه " ديوونه ديوونه ... ديوونه شو ديوونه ... ".

روي صندلي پشت ميزم وِلوُ ميشم تا به كارهام برسم. دو سه تا فكس دارم كه بايد جوابشون رو بدم. يه سيگار آتيش ميزنم و آهنگ عربي ملايمي ميزارم تا يه خورده با آرامش جواب فكس‌ها رو بدم و شروع ميكنم به خوندنشون. اما يدفعه "خالد عجاج" خواننده عرب، صداش در مياد كه ضجه ميزنه " حَبيبي، يا عُمري و حَياتي ... ". من كه ديگه حسابي به هم ريخته‌ام. ديگه سيگار هم نميتونه آرومم كنه. پلكهام روميبندم و توي صندلي فرو ميرم. "عمر دياب" داره " تَمَلي مَعاك" رو ميخونه .

صداي آرزو مياد: " هِي ... كجايي بچه‌جون؟؟ تو كه قوي‌تر از اين حرفها بودي. نكنه ... نكنه

كم آوردي؟؟ " .

همونطوري كه چشمام بسته زير لب ميگم: " نه، كم نياوردم ... ولي، ولي تو كه با موُ سر ياري نداري ... چرا هر نيمه شوُ آيي به خوابم؟؟ " .

لبخند ميزنه. چشمام رو باز ميكنم ... هيچ‌كس نيست و بازم خيال بوده و هيچ ...

                                                                                     To be continue 

از: مش قاسم آقا

نویسنده : مش قاسم و فرشته ; ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٠ اسفند ،۱۳۸٢
تگ ها: