:::*** با عرض پوزش، اين مطلب كمي طولاني است، ولي به خواندنش مياَرزد ***:::
::: به نقل از مجله " گزارش فيلم " شماره 125 تاريخ 15 ارديبهشت 1378 :::
::: " بهار ايراني "، عضو شوراي سردبيري و اجرايي مجله " گزارش فيلم "
اين رسم رفاقت نبود. با اشك مينويسم و تصوير چهره شكستهاي مدام از پيش چشمانم ميگذرد كه يكسره با اين جهان گَند ما بيگانه بود. پرندهاي بود كه در قفس دو دوتا چهارتاي روزمره نميگنجيد؛ و حالا، حالا در كوچهاي دوردست، آفتاب بر پيكر بيجانش ميتابد.
آن بالا نشسته بود. روي پشتبام. پاهايش را آويزان كرده بود و در نسيم بهاري سيگار ميكشيد و پاهايش را تكان ميداد.
پيرزن اينها را ميگفته. كسي در ميان هِقهِق برايم ميگويد.
صداي اذان ميآيد. صداي بوق. صداي ما. در هر اتاق كسي ميگريد. چهره گرياني از راهرو
مجله " گزارش فيلم " ميگذرد. صداي هِقهِق از اتاق ديگر ميآيد. پيرمرد ماست. و او ديگر نميآيد. ديگر در خشم و بيتابي چهرهاش، همه را به سينما دعوت نميكند. خندهاش ديگر نيست، وقتي به ميز تكيه ميداد و ميگفت:
- حرف آخر " بونوئل " است، كسي حق ندارد عليه او بنويسد.
يك فيلم، فيلمي كه دهها بار ديده بود، ديوانهاش ميكرد. ميبريد يا ميپيوست. روز ديگري ميگفت:
- " بونوئل " مُرد، " جارموش " روياي پرده نقرهايست.
پيرزن ميگويد:
- مدّت زيادي سيگار ميكشيد آقا. باد خنكي هم ميآمد.
" مصطفي اميركياني " ميگويد:
- حالش كه خوب بود، " مونتانا " ميكشيد.
كامبيز ميگويد:
- كوچه شلوغ بود، همانجا افتاده بود.
گفتم:
- نه، اما اين رسم رفاقت نبود ...
آخر ما با هم قراري داشتيم. ناگفته ... نانوشته ...
يادم نيست چه موقعي از روز بود. فقط ميدانم بهار بود. روزي از پلههاي قديمي خيابان جامي بالا آمد. مطلبي را كه براي گزارش فيلم دوره " ابراهيم نبوي " فرستاده بود، در تنها پاكتي كه ميراث آن دوره بود و به دست من رسيد، ديده بودم. دعوتش كرده بودم بيايد.
همه آن تصاوير در اشك گُم ميشوند ...
- فكر ما رو نكردي مسعود؟ نگفتي اين بچهها بي تو، بيپدر، بيرفيق و بيمعنا ميشوند؟ كجا رفتي مَرد؟ يادت هست كه آمدي؟
جوان بود. او جوان بود. ما هم جوان بوديم. چيزي در نگاهش بود كه من از آن آويختم. سالها؛ بود يا نبود، پشتم به او گرم بود. از جنس آرمان بود. عاشق سينما. به ما خشم ميگرفت. عتاب ميكرد. حق سينما را ميخواست. همين پريروز بود. چهارشنبه آخر فروردين. گفتم:
- سينما براي من حرف آخر نيست ...
گفت:
- ميدانم ...
مي دانستي مسعود. رفتي كه بيايي. ميخواستيم باز هم شروع كنيم. اين بود رسم رفاقت مسعود؟ اين بود ...
ميدانست. چيزي را ميدانست كه من هرگز نپرسيدم. هنوز هم نميدانم گذشتهاش چه بوده. ميگفتند " زنداني سياسي بوده. در زندان شاه، شلاق خورده ... ". من نميدانستم. حتي تا همين دو ساعت پيش، سنش را هم نميدانستم. و در اين ندانستن، اعتماد غريبي بود. گوشه راهروي دراز قديمي، ميزي داشت. تا شب از نيمه ميرفت، مينوشت. سيگار ميكشيد و مينوشت. شبها ديروقت از خيابان جامي راه ميافتاد. با " ناصر حسيني " و
" مصطفي سجادي " تا ته شهر، تا اتاق كوچكي كه در دل فقر داشت، ميرفتند. در راه آوازي ميخواندند يا حرف سينما ميزدند.
تازه وقتي به خانه ميرسيد، مينشست و فيلم ميديد. در اتاقش تختي بود، زيلويي، قفسهاي كتاب، يك ويدئو و خرمني از فيلم.
- چي ديدي مسعود؟
- بدنام ...
- بازم؟؟
- كهنه نميشه ... هيچكاك كهنه نميشه ...
بعد ميآمد. نزديك ظهر. خواب آلوده. به زور از رويايش جدا شده بود. باز هم بايد ميماند و فيلم ميديد.
ميگفت:
- كيف داره. صبحها، فيلم ديدن كيف داره ...
زنش بود كه ميگفت:
- شب قبل، تمام شب قبل حالش خوب نبود. بَد بود ...
مصطفي اميركياني ميگويد:
- حالش كه خوب بود، " مونتانا " ميكشيد ...
پيرزن ميگفت:
- پاهايش را تكان ميداد. باد خنكي هم ميآمد. دود سيگارش را فوت ميكرد توي هوا ...
ميخواست برود. آماده ميشد كه برود. رفتني كه از همان آغاز در سِرشت او، در سرنوشت او بود.
اما اين رسمش نبود كه بروي. بود؟ قرارمان اين نبود ... بود؟؟
هميشه به من ميگفت " آقاي اسدي ". مسعود صدايش ميكردم و او به من ميگفت آقاي اسدي.
- پير شدي مسعود ...
- همه ما پير ميشيم آقاي اسدي ...
- كچل شدي مسعود ...
- همه ما كچل ميشيم آقاي اسدي ...
- برميگردي مسعود؟
- برميگردم آقاي اسدي ...
و به اين حرفت عمل نكردي. برنگشتي. وقتي براي اولين بار دروغ ميگفتي، فكرت كجا بود؟ داشتي از بلندي فرود ميآمدي؟ چرا به من نگفتي ... آخر اين رسم رفاقت نبود مَرد... نبود ...
هر چه او ميگفت باور ميكردم. آدم زياد ديدهام. در زندان. در زندگي. با ادعا. بيادعا. و فقط سه نفر را باور كردهام. يكي از آنها مسعود بود. خالص. مثل گريه. مثل خنده. مثل " سيد گوزنها ". روي پاهايش ايستاده بود. كاش من " قدرت " بودم. نبودم. اما او " سيد " بود. از سينما مستقيم آمده بود وسط اين زندگي گَند كوفتي كه اول و آخرش پول است. زندگي سخت ميشد، مسعود ميپژمرد. كمتر مينوشت. بر پرده نقرهاي حتي خشم ميگرفت. بود و نبود. هميشه بود. حِس اعتماد من بود. چشم من بود. زندگي خوفناك پيش ميرفت و زير چرخدندههايش او را لِه ميكرد. لِه ميشد و فرياد نميزد. همه فريادش را گذاشته بود لحظه آخر.
" نوشابه اميري " ميگويد:
- تلفن زنگ زد. منشي گفت از طرف آقاي بهاري. گوشي را برداشتم. روح نداشت. انساني نبود. مثل صداي مُرده شور بود. گفت. صدا گفت. بيروح گفت. مثل مردهشور گفت " افتاده اينجا. توي جيبش كارت گزارش فيلم ... ". همان موقع مصطفي اميركياني بالاي سرم بود. از هراس شعلهور. گفت:
- تلفن زدهاند كه مسعود، كه مسعود ...
و خانه كوچك گزارش فيلم به هم ميريزد ...
صداي بيروح ميگويد:
- افتاده اينجا ...
نميداند كه مسعودي. خاك بر سر اين خاك كه قدر تو را نميداند. چقدر اين زمين كوفتي بايد دور خورشيد بچرخد، تا مثل تو به دنيا بيايد كه هفت آسمان را به چيزي نشمارد؟ هان؟ وگرنه امثال ما خَرخاكيها زياديم ... نه ...؟؟
پيرزن گفت:
- رفتم چيزي بردارم. صداي آخ شنيدم. برگشتم، روي بام كسي نبود ...
كامبيز گفت:
- افتاده بود توي كوچه، كنار يك ماشين قراضه. با صداي آخش همه ريخته بودن بيرون ...
" فريدون روشنايي " ميگويد:
- همين طوريه. در اين مملكت آدمهاي بااستعداد سرنوشتي جز اين ندارند ...
چشم به راهم مسعود ...
در خيالم ميآيي. اين پا و آن پا ميكني، ميگويي:
- بايد ميرفتم ديگه ... نميشد. خوب، بچهها كه هستند. خيلي زياد شدهاند ...
مينشينم و از پشت اشك با تو حرف ميزنم:
- همه اين بچهها كه در اين 10 سال آمدند، شاگردهاي تو بودند. از تو چيز ياد گرفتند. اصلاً نسلي كه با اين مجله رشد كرد، محصول فكر و زندگي تو بود. درست است اين، اما تو چيز ديگري بودي. روياي پرده نقرهاي، روح گزارش فيلم، ستون فقرات من بودي. بيتو قامتم تا شد، پشتم شكست ...
اين رسم رفاقت نبود مَرد. مرا تنها گذاشتي و رفتي ...
::: به نقل از روزنامه ايران، 31 فروردين 1378 شماره 1211 :::
::: بهاري در بهار رفت ...
" مسعود بهاري " نويسنده و منتقد سينمايي كشورمان و رئيس هيئت داروان انجمن منتقدين سينمايي در جشنواره هفدهم فجر، روز 30 فروردين، پنجاه و سومين بهار زندگيش را نيمه تمام گذاشت !!!
او كه سالها در مطبوعات سينمايي و بويژه مجله " گزارش فيلم " قلم ميزد، يكي از منتقدان سينمايي كشورمان بود كه با بخشيدن نگره و مايههاي فلسفي به نوشتههايش، در ارتقاي اين گونه از نقدهاي سينمايي نقش مؤثري ايفا كرد.
::: من و مسعود
" بزرگ بود و از اهالي امروز
و با تمامي افقهاي باز نسبت داشت ... "
ياد يكم ارديبهشت 1387 افتادم. همون روز نحس. صادق اومد دنبالم دانشگاه.
گفت: " وسايلت رو جمع كن كه بريم ... ". توي صداش يه حِس غريبي بود. يه حِس خوفناك. گفتم: " كجا صادق؟ من آلان كلاس دارم ... ".
گفت: " بيا ... خودت ميفهمي ... ".
و راه افتادم ... توي راه هيچ حرفي رد و بدل نشد. رفتيم خونه دختر خالهام " اَشرف ". زنگ زدم. خودش از پشت آيفون با صدايي كه بغض توش موج ميزد گفت " كيه ؟؟ ".
گفتم " منم ... ".
با كمي مكث در باز شد. اشرف اومد استقبالم. با خندهاي مصنوعي كه سعي ميكرد سرخي چشماشو پنهون كنه.
گفت: " چه عجب ... از اين طرفا ... ".
گفتم: " چي شده اشرف ؟؟؟ ".
گفت: " هيچي ... يه ذره حال مامانبزرگ خوب نيست ... ". بعد ديد دارم نگاهش ميكنم ... با نگاه بهش گفتم " اشرف، راستشو بگو چي شده ...؟؟ " كه يدفعه زد زير گريه:
- مسعود ... مسعود مُرده ... آلان با هواپيما ميارنش ...
احساس كردم كه پاهام روي زمين نيست ... انگاري خدا با تمام قدرت پاش رو كوبيده بود كَف سرم و داشت هِي فشار ميداد و من رو لِه ميكرد. به ديوار تكيه دادم. آه ... مسعود ...!!!؟؟؟
بزرگ بود ... خيلي بزرگ ... قدري بزرگ كه ما نميديديمش ديگه ... يعني خارج از ادراك ما بود ... هميشه همينه ... انسانهاي بزرگ به چشم نميان. يعني كسي نميفهمشون. خدا هم
حتماً پيش خودش فكر كرده " حالا كه اينا مسعود رو درك نميكنن، بهتر بياد اينجا ... ". اما من شك دارم كه اون بالاييها هم دركش كنن. يعني قدرت دركش رو ندارن. به بزرگي خدا قسم كه ندارن ...
هميشه دير ميرسيم. هميشه دير ميرسم. اي كاش سنم اينقدر بود كه منم مسعود رو دركش كنم. اي كاش فهمم اينقدر بود كه مسعود رو درك كنم. اي كاش شاگرد مكتبش بودم. اي كاش ... حيف ... دير رسيدم ... يعني اصلاً نرسيدم ...
به قول " آرش خوشخو " كه يكي از جملات قصار مسعود رو ميگه:
" هَر كَس قدر شعورش ميفهمد !!! ". اين جمله رو مسعود وقتي ميگفت كه در روال مباحث بيشمار سينمايي، با طرف مقابلش به بنبست ميرسيد، به عنوان آخرين تير تركش اين جمله حكيمانه رو ميگفت و بحث رو مختومه ميدونست. و هرگاه هم با نگاه استفهامآميز طرف مقابل روبرو ميشد، اون استدلال شيطنتآميز رو به ميان ميكشيد:
" يعني شما بيشتر از شعورتان ميفهميد !!؟؟ ".
پشت اون چهره عبوس و دَرهم، دريايي از محبت بود و روح بزرگي در پس اون چهره گرفته پنهان بود. اي كاش مسعود هنوز بود ... با مسعود ميشد به راز زندگي و خلقت پي برد. چرا انسانهاي بزرگ و خوب زود ميرن؟؟ و اين دنياي كثافتِ هيچ رو براي ما ميزارن؟ مسعود نمُرده ... چون وجودشو و حرفهاشو با تموم سلولهاي ادراكيمون، حِس ميكنيم ...
يادش بخير ... وقتي كه كوچيك بودم و مسعود مياومد خونمون ... با بابام مينشستند روي تخت توي حياط و حرف ميزدند ... من هم هِي دورشون وَرج و وُرجه ميكردم ... هنوز طعم شكلات قهوههايي رو كه از تركيه برامون آورد توي دَهنمه ... يه دفعه با مسعود نشستيم كه فيلم " نابخشوده " رو ببينيم ... دفعه اول خوب بود و من پا به پاش نشستم ... اما وقتي از دوبار و سهبار گذشت ديگه نتونستم ... پنجبار پشت سر هم نشست و اثر فناناپذير
" كلينت ايستوود " رو ديد. چيزهايي رو ميديد كه ما از ديدنش عاجز بوديم ...
بيش از اين نميتونم بنويسم ... وقتي اسم مسعود مياد، مُخم باز دچار ايراد و پريشوني ميشه ... انگار واژهها در مقابل اسم مسعود هيچ ميشن ... وقتي رفت، نه تنها ما رو، بلكه تموم خانواده سينما رو عزادار كرد ... روحش شاد ...
::: گوشهاي از زندگينامه مسعود بهاري:
" مسعود بهاري "، يكي از بزرگان سينماي كشور و از بزرگان اهل قلم، در تاريخ 15 ديماه 1332 پاي به عرصه وجود خاكي نهاد. پدرش استاد " علي اكبر بهاري " بود كه از مردان بزرگ دوران خود بود. مسعود ديپلم خود را در رشته تجربي گرفت و سپس در دانشگاه " جُندي شاهپور " اهواز، اقتصاد خواند و همزمان كارمند گُمرك بود. اما ديد اقتصاد، طبع بلند، پُرشور و كاوشگر او را ارضاء نميكند. پس درس را نيمه رها كرد و به فعاليتهاي سياسي پرداخت. بارها دستگير و زندان شد. پس از انقلاب هم به نوشتن پرداخت و سپس به مجله " گزارش فيلم " رفت و به قلم زدن در آن مجله وزين ادامه داد ...
تا سرانجام در صبح منحوس و نكبتبار روز سيام فروردين 1378 آخرين برگ از زندگي گوهربارش ورق خورد و دست اَجل مهلتش نداد و ما را خاكستر نشين كرد؛ و ما و خاندان سينما در ماتم ازدست دادنش فرو مانديم. روحش شاد ... 
" اِي يار، اِي يگانهترين يار
چشمهساري در دل و
آبشاري در كَف
آفتابي در نگاه و
فرشتهاي در پيراهن
از انساني كه توئي ...
دريغ نيست اگر باراني نبارد
دريغ نيست اگر زمستان دير بپايد
اما دريغ است اگر بهار
فصل شكفتن رنگها
فصل وداع بهاري باشد ... "
::: بزردي وبلاگ " پرده نقرهاي " رو راه ميندازم. محلي كه افكار، انديشهها و تحليلهاي مسعود بهاري از سينما، اجتماع و سياست توش نوشته ميشه و حرفهايي از مسعود كه تا به حال منتشر نشده. از تموم كساني كه ذرهاي با مسعود آشنايي داشتهاند، تمنا ميكنم كه در اين راه من رو ياري كنند. متشكرم.
::: توجه توجه:
اينجانب، مش قاسم غياث آبادي، بزودي براي ديدار از نمايشگاه بينالمللي كتاب تهران و پارهاي از كارهاي اداري و شخصي از مملكت غياث آباد راهي تهران، پايتخت ولايت ايران هستم. اين مژده بزرگ رو به مريدانم ميدم كه در صورت تمايل براي شرفياب شدن به حضور مبارك و انور ما و نائل آمدن به زيارت ما، توي Off و كامنت برايمان بنويسند.
قربون صفاي دل يه رنگ همه شما عزيزان: مش قاسم غياث آبادي
سلام خوشگلهاي ولايت
. خوبيد؟ خوشيد؟ روزگارتون چطوره؟ نوروز و تعطيلات خوش گذشته بهتون
؟ انشاءلله توي سال جديد موفق و پيروز باشيد و به تمامي آرزوهاتون برسيد. يه معذرت بهتون بدهكارم بابت اينكه گفته بودم توي تعطيلات نوروزي Update ميكنم
، ولي ميدونيد كه عيد بود و رفتن به صحرا و گردش و تفريح و ... و من نتونستم آپديت كنم
.
::: سكانس 1:
بياييد در اين بهار، دليل بودن همديگه باشيم
.
بر گونه همه شما دوستان اثري از بوسهام به جا ميگذارم؛ باشد كه گرماي اون يادآور عشق من به شما باشه 

.
::: دعاي سال نو ( مخصوص وبلاگدارها و وبلاگخوانها )
- خدايا در اين سال نو باغ وبلاگ ما را پُربارتر كن.
- خداوندا به ما صبر و ممارست براي نوشتن وبلاگ اعطا بفرما.
- خداوندا دشمنان وبلاگ و هكرها را از صفحه روزگار محو بگردان.
- خداوندا نقاب از چهره وبلاگنويسان دو رو بردار.
- خداوندا به ما بياموز كه چگونه در قبال ياوهگويان سكوت اختيار كنيم.
به اميد بر آورده شدن دعاهايتان ... نوروز مبارك
.
::: گزيدهاي از دعاي سال نو توسط ندا منسجم.
::: سكانس 2:
بعضي از رفقا و عزيزان توي كامنتها و Off ها مينويسند كه دوست داشتن از عشق ورزيدن بالاتره و ...
و دارن هِي شعار ميدن
. من با حداقل 10 مدرك و دليل براي هر كسي كه خواست ثابت ميكنم عشق ورزيدن از دوست داشتن والاتر و برتره 
.
::: سكانس 3:
يه چيزي ميگم، بين خودمون بمونه ...
همچين بفهمي نفهمي يه خورده فرشته خانوم جونم يكي رو پيدا كرده و گولش زده و تا چند وقت ديگه هم قراره عروس بشه
. البته توي مملكت ما “ غياث آباد ”، اول يه روز مراسم عقد رو ميگيرن و بعدها مراسم عروسي رو برگزار ميكنن
. يعني مراسم عقد و عروسي توي يه روز نيست
. خدا به داد اون بيچاره گول مالي شده برسه با اين فرشته خانومي كه من ميشناسم ...
به يقين بابا و مامان داماد از دستش حسابي عاصي و خسته شده بودند كه اين لقمه رو براش گرفتند
. به هر حال، فرشته خانوم جون، عروس شدنت مباركه و ايشالله 100 سال با چوهرت
به خوبي و خوشي زندگي كني و 100 تا بچه خوشگل و ماماني هم داشته باشي و 100 البته سال ديگه بچه بقل ...

::: سكانس 4:
يه مسابقه توووووپس دارم براتون. 3 سؤال ميپرسم، ببينم كدوم آدم نابغهاي ميتونه جواب بده.
1- مهمترين ابزار كار يه نويسنده يا بلاگر حرفهاي چيه؟؟ 
الف) كاغذ كاهي و خودكار نيمه تموم ب) چاي گلستان با مارك صادراتي
ج) قهوة تُرك خـ؟؟؟ د) يه بسته سيگار خفن
2- دختر خانوماي خوشگل و ماماني وقتي روبروي آينه ميايستند و صورتشون رو ميبينن، اولين چيزي رو كه نگاه ميكنن چيه؟؟ 
الف) لب كج و كولهشون ب) دماغ بيريختشون
ج) ابروهاي چُماقيشون د) چشمهاي قورباغهايشون
3- يه تيكه ترانه رو پايين نوشتم. كدوماتون ميتونيد بگين كه:
الف) كِي ديدين يا شنيدينش؟ ب) كجا ديدين يا شنيدينش؟
ج) از كيه؟ د) چه خاطرهاي ازش داريد؟
" نگاه ميكنم، نميبينم
چشم مرا هواي تو پُر كرده . . .
گوش ميكنم، نميشِنَوَم
گوش مرا صداي تو پُر كرده . . .
اي چشم من از ديدن تو نابينا . . .
اي گوش من از صداي تو ناشنوا . . .
با من بمان، هميشه بمان، با من
با من بمان، هميشه بمان، با من . . . "
كساني كه جواب صحيح رو همراه با دلايل كافي تا زمان Update بعدي وبلاگ بدن، بطور سخاوتمندانه
اسمشون توي مطلب بعدي برده ميشه
و از همينجا قول ميدم كه فرشته خانوم ببوسشون ( البته از راه دور ) 
. اونم بوسههاي لب قرمزي لب غنچهاي
. حالا خود دانيد ...
::: سكانس 5:
اِي گُه توش ...
در آخرين لحظاتي كه ميخواستم وبلاگ رو Update كنم، كلاغه خبر آورد كه نماينده محترم مجلس “ مملكت غياث آباد و حومه ” از طرف شوراي محترم نگهبان، رَدّ صلاحيت شده
و رأي حدود 40 هزار نفر به ايشون باد هوا بوده و در حقيقت رأي دهندهگان محترم و محترمه با زبان بيزباني گُه خوردهاند كه رفتند و رأي دادهاند
. و از اون جالبتر اينكه " مملكت غياث آباد و حومه " تا حدود يك سال و نيم ديگه در مجلس هيچ نمايندهاي نداره تا انتخابات مياندورهاي مجلس
. من كه اين وسط هيچ كاري به اين بازيها نداشته و ندارم و نخواهم داشت و قبلاً هم در سنگر سكوت و بيطرفي بودم، ولي اين يكي ديگه خيلي زوره ... 

آقا اصلاً من توي كَف اينم كسي كه توي دوره قبلي مجلس نماينده بوده و اينطور كه از جوانب كار مشخصه از فعالين مجلس هم بوده، چطوره كه توي اين رفراندوم كاملاً آزاد رأي مياره و صلاحيتش تأئيد نميشه يا به اصطلاح “ بيصلاحيت دار ” ميشه
؟؟؟ يعني مجلس ششم رو يه مشت بيصلاحيت دار اداره ميكردن
!!؟؟ خيلي جالبه نه؟؟؟ شما چي فكر ميكنين؟؟؟
::: سكانس 6:
آقا من تسليم ...
خَفهام كردين بَسكه گفتين " چقدر سكانسات زياده ... ". ديگه سكانس بازي تموم شد. نهايتاً 5 سكانس ... 

تا بهد ( بعد ) ...
از: مش قاسم غياث آبادي