::: این آخرین است... گرچه کمی طولانی است، اما آخرین است :::
::: سکانس 1:
حالا که پابند تو هستم، میگریزی... پابند لبخند تو هستم میگریزی...
با خندههـایت زندگـی میآفرینی... تا دیدمت، فهمیدم این را آخرینی...
از بوسه پرهیزم نمودی، با غصّه لبریزم نمودی... بارون غم غرقم نموده، عشقت حواسم را ربوده... میگريزی...

::: سکانس 2:
چقدر از آدمای دُو رو بَدم میاد
احمقهایی که توی چشمات زل میزنن و با یه لبخند احمقانه به اندازه دَهَن گشادشون، بهت دروغ میگن
بعد هم فکر میکنن طرفشون مثل خودشون «حضرت خَر» رو با پوستش خورده و هیچی نمیفهمه!!! 
hey... dear liar, shame on you... I hate you
رُک باش... راستگو باش... صادق باش... در بیان احساسات، عواطف و تمایلات درونیت... در بیان قشنگترین غرایزت... حتّی در بیان سکس... بدون که صداقت، تو رو دوستداشتنیتر میکنه...
::: سکانس 3:
یه کاری کُن خدایا، من از این دل جدا شم... نفرین به هرچی عشقه، میخوام عاشق نباشم... لاف زدم؛ این حرفم یه لافِ بزرگ بود... عاشقم و عشقم رو با تمام خوبیها و بدیهاش میپرستم و دوست دارم... 
عزیزم، من از لب تو منتظر يه حرف تازهام، تا قشنگترین قصه عالم رو بسازم...
زیباترین، باشکوه ترین و بزرگترین آرزوی زندگیم، چشیدن طعم شیرین لب کسی است که صادقانه و عاشقانه بهم بگه «دوستت دارم»، بوسهای عاشقانه و عمیق، تا نَفَسم بند بیاد؛ و بعد بمیرم تا شاید یه موقع این حرفش دروغ نباشه... 


::: سکانس 4:
راستی... با شنیدن اسم «میرغضب» یاد چی میفتید؟؟ 


::: سکانس 5:
مرا چشمی است خون افشان، ز دست آن کمان ابرو
جهان بس فتنه خواهد شد، از آن چشم و از آن ابرو
غلام چـشـم آن تُـرکـم که در خـواب خـوش مـسـتـی
نگـاریـن گلشنش رویسـت و مشکین سـایبـان ابـرو
::: سکانس 6:
منم که شهـره شهـرم به عشق ورزیدن ... منم که دیـده نیالودهام به بد دیدن
وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم ... که در طریقت ما کافریست رنجیدن
::: سکانس 7:
تقدیم به کسی که "هَستی" زندگی ام بوده و هست:
"شب يلدا"
درماندهام...
به چه ميخندي ماه؟؟
به منِ غمگين و درمانده به راه؟
كه در اين بُنبستِ تاريك و افسردهء وجود، ثانيهها را ميشمارم؟
و به دنبال آغوشي گرم براي ميزباني اشكهايم ميگردم؟
و همآغوشي كه غمم را دريابد؟
و به دنبال سينهاي با چراغي روشن !؟
" ديوانه " چه واژه زيبائيست؛
و "عاشق"، ديوانه است؛
و "عاشق"، عاشق است؛
و "عشق"، باران است؛
و "عشق"، "تو" هستی؛
و به "عشق" قسَم که دوستت دارم...
و عشق تو، "سیاه" است؛ به سیاهی "شب یلدا" که زیباترین است،
و سیاهی شب یلدا، یکدست و بیریا و عاشقانه است،
و سیاهی شب یلدا،
به رنگ چشمان معصوم و صادق توست که شوق زیستن در آن نمایان است،
و به سیاهی "شب یلدا" قسَم که دوستت دارم...
و عشق تو، از جنس باران است،
و باران، لطیف است و عاشقانه،
و باران، رحمت است و لطف خداوندی عادل؛
و به پاکی و لطافت "باران" قسَم که دوستت دارم...
و بیش از آنچه میدانی و میدانی و میدانی، دوستت دارم...
گذر ثانيهها، بیتو (اِی تمام هستی من)، چه سرد است...
مرا درياب،
مرا اي نازنين درياب...
وَه؛ كه چه تَلخم امشب... «علی نظريان، شب يلدا ۱۳۸۳»
::: سکانس 8:
رفیقان یک به یک رفتند، مرا در خود رها کردند ... همه خود درد من بودند، گمان کردند که هَمدردند... اِی کاش قبل از اینکه به خیال خام خویش بخواهیم هَمدرد کسی باشیم، ببینیم درد او چیست که شاید اصلِ دردِ او نباشیم!!! شاید اینقدر بد بودهام که تحمّلم برای دوستانم سخت بوده و به یک اشاره مرا از لیست دوستانشان حذف کردهاند...
مهم نیست که چقدر "قربون صدقه" یکدیگر برویم، چون اصولاً "قربون صدقه" کسی رفتن کرایه ندارد و حرفزدن مالیات نمیگیرد... اما احساساتی که من در مطلب پیش به آنها اشاره کردم، فکر میکنم آنقدر بر این اُمّت روشنفکر و شوریده گران آمده که از اظهارنظرهایشان نمیدانستم بخندم یا بگریم!! جمع نمیبندم، چون حساب کسانی که بیادعا از احساسات زیبا و لطیف زنانهشان سخن گفتند، جداست... مخاطبم افراد خاصّی است... کسانی که با احساسات ظریف (و صد البته "ضعیف") خودشان و بدون کوچکترین تأملی در نوع نوشتار و متن و اصل موضوعی که نویسنده بیان کرده، بدون تفکّر و اندیشه، شمشیرها را از رو بستند و حتی نگذاشتند شخص نویسنده دفاعی از خویش داشته باشد!!! و آنگاه با غروری احمقانه میگویند "ما انسانهایی روشنفکر هستیم و برای اعتلاء و ارزشدهی به مقام والای "زن"، هر کاری را انجام میدهیم"... آهای انسانهای کوچکِ خودبزرگ بین، به خود بیائید و ببینید در کجا ایستادهاید و از چه منظری به قضایا مینگرید... ببینید درد کجاست و درمانش چیست... چشمها را بشوئید، و جور دیگری ببینید... شمائی که میگوئید "فمینیست" هستید، و بزرگترین افتخار "فمینیست" بودنتان در روابط آزادتان با جنس مخالف خلاصه میشود که به آن افتخار میکنید و میگوئید "پدرم به روابط من کاری ندارد، چون فمنیست هستم!!"... "برادرم به روابط من کاری ندارد، چون فمنیست هستم!!"... "شوهرم به روابط من کاری ندارد، چون فمنیست هستم!!"... و ...
آیا تا به حال اندیشیدهاید که باید چگونه باشید؟؟ آیا تمام "فمینیست" بودن شما در سرپوش گذاشتن بر عقدههای روحی و روانی و کمبودهای دوران گذشتهتان خلاصه میشود؟؟ یا اینکه گمان میکنید با داشتن روابطی آزاد، به هر نحو و شکلی، با کسان دیگر، میتوانید خود را فمینیست بخوانید و به آن ببالید؟؟ چرا بجای اینکه راهحل را بیابید، سعی در پاککردن صورت مسأله دارید؟؟ البته به گمان من جواب این سوال بسیار ساده است و در مطلب پیشین به آن اشاره نمودهام...
به راستی اوج هنر شما در چیست؟؟ اصول "فمینیست" را میدانید؟؟ و یا میدانید که فردی که اصطلاحاً "فمینیست" است، چه وظیفه سنگینی دارد؟؟ مطمئن هستم که نمیدانید... از حرفهایتان، از اندیشه ضعیفتان و از نوع نگارشتان پيداست که نمیدانيد... میگوئید که مبارزه میکنید برای آزادی زن!! کدام مبارزه را میگوئید؟ مبارزه کردن فقط گله و شکایت است از روزگار؟؟ و یا اینکه جائی اگر کلمهای در مورد "زن" دیدید، فوراً رَگ "فمینیست" شما قلنبه شود؟؟ یا اینکه فکر میکنید هر جنس مؤنثی که به سنّ بلوغ رسید و اندکی سینهاش برجسته شد و در خود احساس زنانهگی کرد، باید همصدا با شما افراد پوچ و تهی مغزی گردد که میتوانم به جرأت بگویم نهایتاً نوک بینی خود را میبینید؟؟ من در همین وادی مجازی، کسانی را دیدهام که چه بیادعا، از حقوق، احساسات و عواطف پاک زنانهء خویش دفاع میکنند و دارای چنان شخصیت قوی و دوست داشتنی هستند که کسی را یارای مقابله و کوچکترین اهانت و هتک حرمتی به ایشان نیست؛ و هیچگاه نام خویش را با لقب دهانپُرکُنی مانند "فمینیست" مزین ننمودند...
نمیدانم چه بگویم... فقط خوشحالم که کسانی را شناختهام که به گمانم همدرد بودند، اما دریافتم که اینان خودِ دردند!!! و کسانی که "مش قاسم" را از لیست خود حذف کردهاید، بدانید که باعث خوشنودی "مش قاسم" است که چهره واقعی شما را بشناسد... و "مش قاسم" هیچ نیازی از بودن و هم صحبتی با شما احمقهایی که خود را عاقل و بالغ میدانید، ندارد... و "مش قاسم" هیچ توضیحی به افرادی که بیدلیل و بدون دَرک صحیح موضوع، دهان گالهء خویش را باز میکنند و هر خزعبلاتی را به عنوان نظر میدهند، نمیدهد...
آقا یا خانمی که این سکانس را خواندهای، طرف صحبتم تو نیستی... اما اگر این سکانس را خواندی و کمی در خود احساس ناراحتی و درد کردی؛ و در تفکراتت اینگونه آمد که به شخصیتت توهین شده و جزو همین افراد نامبرده هستی و در این طبقه بندی جای داری، بجای هرگونه اقدام و توهینکردن و ارجیف بافتن، سعی در اصلاح خویش بنمای... اگر هم نمیتوانی خودت را اصلاح کنی، در اسرع وقت و با دَم دستیترین ابزار ممکنه خودت را بکُش و جهانی را خلاص کن؛ که در این دنیای کثافت، همچون تو بسیارند...
والسّلام.
::: سکانس 9:
به یاد سخن یکی از بزرگانم افتادم که میگفت: "هر کَس به قدرِ شعورش میفهمد".
اینطور نیست؟؟ یعنی شما بیشتر از شعورتان میفهمید!!؟؟؟ من این سخن را باور دارم؛ و اندازه و ظرفیت ذهنی و شعور انسانها را دَرک میکنم... 
::: سکانس 10 (آخرین):
یکی بود، یکی نبود... یه روز و روزگاری بود... یه جائی یه دختری، یه جائی یه پسری... با هم آشنا شدن... در این وادی مجازی... چه ساده، بی تکلّف... گفتن بنویسیم از خودمون، از اطرافمون، از اعتقادات و نظرهامون... از همه چیز مینویسیم... بجز "سکس" و "سیاست" که راست کار ما نیست... هرچند که به نظرمون "سکس"، یکی از بزرگترین دغدغههای جوامع بشری بوده و هست، اما ننوشتیمش...
بعد از مدتی، یه بندهء خدائی که واقعاً خدا زده بود پَسِ کلهاش و نمیدونم مرتکب چه کار زشتی به درگاه خداوندِ عادل شده بود که اومد و عاشق "فرشته خانم" شد... و بعد از مدتی فرشته خانم شوهر کرد و رفت... 
و "مش قاسم" موند و کلبهاش... تک و تنها... خیلی رفقاش رو دوست داشت... خیلی بهشون اعتماد داشت... تا جائی که یکی از دوستان نازنازیش بهش گفت "تو متعلق به دوران پدربزرگ من هستی... ساده هستی و همه رو به عنوان دوست قبول میکنی"... اما مش قاسم قصّه ما چه میکرد؟ مش قاسمی که عوام بود و دهاتی و ساده... پنداری تازه از پشت کوه اومده بود توی دلِ یه اجتماع بزرگ... و قلبی داشت که تازه زنگارهاشو پاک کرده بود... و تازه دلش شده بود به زلالی چشمهسارهای دهاتشون... و می خواست شادیهاشو با دوستانش تقسیم کنه... اما...
از تموم عزیزانی که این مدت، شخصیت "مش قاسم" رو قبول کردند، تشکر میکنم و دوستشون دارم... ایّام خوبی رو با شما عزیزان بودم و هیچوقت فراموشتون نمیکنم... فعلاً تصمیم بر ننوشتنه... شاید حدود 50 مطلب آماده و تایپ شده دارم که فقط کافیه Copy و Paste بشه... و شاید 3 برابر این مقدار مطلب بر روی کاغذ... اما دیگه نمیتونم و نمیخوام بدون اون بنویسم... کسی که فقط حظورش در لذت زودگذر چَت کردن خلاصه نمیشد...
اینجا، کلبهای بود متعلق به من... جائی بود که میتونستم حرفای دلم رو بزنم و "تو" بخونی... همون توئی که شاید نتونم همون حرف ها رو، رو در رو بهت بگم... و دلم؛ دلی که به مرور زمان زنگار بسته و سیاه شده بود، داشت کم کم با حریرِ سفیدی از مهربونی و عشق تزئین میشد... سعی میکنم که این تزئین کردن رو همچنان ادامه بدم...
شاید به طور موقت از بلاگستان برم... شاید هم برای همیشه... نمیدانم... اما مطمئن باشید همیشه همچون روحی آرام، در گوشه و کنار این وادی مجازی حظور دارم... و به کلبه زيبای تکتک شما عزیزان میام مهمونی... راستی، مهمون ناخونده نمیخواین؟؟
و اما...
مش قاسم در کُمای اینترنتی است...
مش قاسم سکوت میکند...
مش قاسم دیگر نیست...
مش قاسم دیگر نمینویسد...
مش قاسم میرود تا باسواد شود...
مش قاسمِ عوام، دیگر نمیتواند در جائی که روشنفکرانی بسیار وجود دارند، چیزی بگوید... کسانی که Up to date هستند!!! و مش قاسم اینگونه نیست!!!
مش قاسم خداحافظی نمیکند، فقط میگوید به امید دیدار...
مش قاسم... شاید وقتی دیگر... شاید جائی دیگر... شاید شخصیتی دیگر... شاید تفکّری دیگر... و شاید دوباره چراغ همین کلبه را روشن کند با سخنانی از نوع دیگر...
مش قاسم، دل قوی دار، سحر نزدیک است؛ که این نیز بگذرد...
مش قاسم برای دوستانش آرزوی شادی، خوشبختی، موفقیت و سلامت میکند... شب یلداتون خوش...
و تمام.





::: سکانس 1:
بازم یک «تِز» جدید از خودم صادر کردم... 
اصل تِز: بزرگترین، جالبترین و باحالترین سوتی که خداوند متعال (که الهی من قربون بزرگی و عدلش برم و دورش بگردم) داده، آفرینش و خلقت موجودی بسیار پیچیده و مرموز است که میگن: ظریفه... ضعیفه... طنّازه... زیباست... و اون موجود دلربا و زیبا نام «زَن» رو یَدَک میکشه...!!!
توضیح تِز: هیچ فرقی نمیکنه که زن، این موجود به ظاهر دلربا و طنّاز، در چه سطحی از زندگی اجتماعی باشه... یک خانم دکتر، خانم وکیل، خانم مهندس، یه فوقتخصّص مغز و اعصاب، یه معلم، یه زن روستایی بیسواد و یا حتّی یه زن عامی که بچهداری و آشپزی، میتونه اوج هُنرش به حساب بیاد... 
همه و همه... بدون استثنا، IQ حداکثر در حدّ مُرغ... حداکثر مُرغ رو که مثال زدم خدائی کُلی دارم بهشون حال میدم... وگرنه وضع از اینی که میگم کُلی خرابتره و IQ بعضیهاشون در حدّ جوجهء درون تخم هم نیست... خانمه اگه دیگه کُلی واسه خودش آدم حسابی باشه و کُلی فوقپروفسورا و فوقدکترا و فوقتخصّص و از اینا داشته باشه و شعورش هم اندازه خدا باشه (که بنده بعید میدونم یه همچین کَسی در کُل جامعه جهانی جنس مؤنث یافت بشه)، تازه شاید یه ذرّه به اندازه یک «مَرد مُنگُل» IQ داشته باشه...
بالاترین دلخوشی اینها، نشون دادن لباسها و جواهرات و طلاهاشون به همدیگه... بالاترین تفریح این جماعت سبزی پاککُن، سبزی پاککردن و صد البته غیبتکردنه؛ البته همانگونه که مستحضر هستید این جماعت فقط و فقط سبزی رو برای لذّت غیبتکردنش پاک میکنند و لاغیر؛ مثل «لُر» جماعت که چای رو برای قندش میخورند و لاغیر...
بالاترین حالی که به کَسی میدن هم همانا و نهایتاً نازِ قاطری و عشوهای خَرکی و چیزهای دیگه
برای شوهرانشون و یا هَر کَس دیگهای میتونه باشه...
باشعورترینِ ایشان کسانی هستند که به خیال خام خویش دَم از برابری و تساوی حقوق «زَن» و «مَرد» سَر میدهند و نام خویش را «فمنیست» نهادهاند...
** توضیح مهم: خدا خودش میدونه که قصدم از این حرفها به هیچ وجه توهین به صاحت مقدس این جماعت نبوده و نیست؛ و فقط واقعیت رو گفتم... و همانطور که میدونید سخن حق و واقعیت گاهی اوقات مثل «کون خیار» تلخه... اما باید پذیرفت دیگه...
فعلاً با همین سخنان گُهربار وَر برید تا بعد...
::: سکانس 2:
تازه خودم رو جمع و جور کردم... طول کشید تا دوباره خودم رو پیدا کنم... غم هجرتت عجیب باورنکردنی و سخت بود؛ سخت... خودت هم نمیدونی با ما چه کردی... شاید خدا هم ندونه با این کارش چه با ما کرد... تو که همیشه از وفاداری برای من سخن میگفتی، چه از این دنیای کثافت دیدی که اینگونه عزم سفر کردی؟؟ چرا انسانهای پاک و خوب همیشه زود میرن و این دنیای کثافت دُو رو و بَدبو رو برای ما انسانهای ناپاکِ سَرتاپا گناه و سیاهی میگذارن؟؟ میخوان چی بگن به ما؟ میخوان پاکی خودشون رو به رُخ ما بکشن؟؟ تو که مُعلّمم بودی... تو که استادم بودی... تو که مامانم بودی، میتونی جوابش رو بهم بدی؟؟ هنوز که هنوزه نیمه شب تا سحر بیدارم و دارم با ID تو حرف میزنم و دردِ دل میکنم... میدونم که دونه دونه کلماتم رو میخونی... میدونم که هنوز your bad kid هستم... Nasha باهام آشتی کرد... حتماً میدونی... یادت هست بهت گفتم فقط نیم ساعت وقت بهم بده، همه چیز رو حل میکنم؟؟ نیم ساعت هم طول نکشید... Nasha بهم میگه "داری دیوونه میشی !!!"
... راست میگه مامان؟؟ دلم برات تنگ شده... مگه توی اون کمپی که توی بهشت بهت جا دادن Internet نداری؟؟
اصلاً قدرِ تو رو میدونن اونجا مامان؟؟ اگه نمیدونن برگرد به پیش ما... من منتظرت هستم و خواهم بود... هَر وقت Online شدی حتماْ یه Off برام بذار لطفاً... حتماً جواب میدم... یادت هست بهم میگفتی "من مثل مامانت نیستم که بری و ازت خبری نشه و هیچی نگم!!؟؟؟"... پس چرا مدتیه من رو از خودت بی خبر گذاشتی؟؟
خیلی دوستت دارم "باران" عزیزم
میبوسمت مامان

::: سکانس 3:
برنیـآمد از تمنّـای لبت کامـم هنـوز ... بر اُمید جـام لَـعـلت دردی آشـامـم هـنوز
روز اول رفت دینم در سَر زلفینِ تو ... تا چه خواهد دَرین سودا سرانجامم هنوز
::: سکانس 4:
وبلاگ خالهء نازنینم امروز 1 ساله شده... برید و بهش تبریک بگید که مهربونی و صفاش قدّ یه دنیاست... الههء مهر وبلاگستان، در تاریخ 7 دسامبر 2004، یک ساله شد... خاله جونم، برای تو آرزوی سلامت و موفقیت میکنم عزیزم
دوستت دارم...
میبوسمت...
قربون مهربونی دوستانم: مش قاسم غیاث آبادی