::: سکانس 1:
سلام. خوبید دوستان نازنینم؟ 
عید نوروز داره میاد کَمکَم
یه سال دیگه هم با تموم خوبی و بدیهاش داره میره که به تاریخ بپیونده و فقط یه مُشت خاطره واسه ما به جا میگذاره که مسلماً بعضیهاشون ارتباط بسیار نزدیک و مستقیمی با آینده و زندگی ما دارند 
** صدها چراغ داری و بیراهه میروی؟؟ دلم نمیآد بیفتی و ببینم زمین خوردنت رو !!! **
سالی که گذشت، از درد و عذاب روحی عظیمی رها شدم و بسیار خوشحالم که اون دوران سیاه و زشت رو ریختم توی مستراح و یه سیفون هم روش
هرچی بود گذشت... تجربهاش مهم بود... و اونم چه تجربهء گرونی !!! ارزشش رو داشت؟؟؟ اينو آینده بهم میگه... به تعادل رسيدم
گزافهگوئی نمیکنم دیگه... گفتنی زیاده... اما کسی رو سراغ ندارم که لیاقت و توانائی دَرک درد دل رو داشته باشه (بجز يه نفر که همراز دل و نازنين منه که خودش ميدونه
)... شرمندهام ! 
** ســاقــیــا آمــدن عـیـد مـبــارک بـادت وان مـواعـیـد کــه کـردی مـَرواد از یـادت **
** شادی مجلسیان در قدم مقدم توست جای غم باد هر آن دل که نخواهد شادت **
::: سکانس 2:
::: نکته: در نُسَخ قدیمی و از یاد دیگران رفته و همچنین در افسانههای گولزَدنکی مامانبزرگها اینگونه آمده است «برترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تَر است» ... و اینک؛ در داستانهای جدید و امروزی (واقعیتها) اینچنین آمده است «برترین چیز رسیدن به جیب پُر از پول و قلب عاری از عشقی است (وقتی طرف خَر باشه) که تو را سرشار از شوقِ مایهداری زیستن میکند» ... وقتی به مُراد دلت رسیدی که همانا دست یافتن به یک همچین شخصیت پولداری است، مطمئن باش ملّت اطرافت صدایی شبیه به نِیهَنبان (یک سازه محلی و جنوبی) را از اعماق ماتحتت میشنوند که از شادی خَرکِیف شدهای !!!
** جـانـا به حاجتی که تو را هست با خـــدای کاخر دمی بپرس کـه مـا را چه حاجتست **
** اِی پــادشــاه حُسن خــُـــــدا را بسوختیم آخر سوال کُن که گدا را چه حاجت است **
::: سکانس 3:
:* عیدی مشقاسم به تو دوست نازنین (این از نوشتههای بجا مونده از فرشتهخانم نازنینه) *:
دارم میلرزم... 
بازم داره نگام میکنه... نگاهش تموم جون و تنم رو میلرزونه... لجم دراومده... بیشعور کثافت... بازم پیداش شده... بازم ایستاده سر راهم و با اون چشای وَق زده و سبیلهای بَد فُرمش داره برّ و بر من رو نگاه میکنه !!! مگه خودت خواهر و مادر نداری نکبت؟؟
امروز دیگه روز انتقامه... روز تلافی... انتقام خودم و تموم دخترای محله رو ازش میگیرم... خجالت هم نمیکشه... اون بار هم سر راه مامانم ایستاده بود و دنبالش اومده بود تا داخل حیاط !! این داداشای بیعرضهام هم که حسابی ازش میترسن !!! 

انگاری باز هم میخواد بیاد طرف من !! ای خدااااااا... آخه مگه من چه گناهی کردم؟؟ آخ که چقدر ازت متنفرم !!
کاش میتونستم اینو رو در رو بهت بگم... این بار دیگه مسلّح هستم دیگه... فکر کردی... این دفعه دیگه ازت نمیترسم دیگه... تصمیم خودمو گرفتم دیگه... یه چوب کلفت دستمه که اگه اومدی محکم بکوبم توی کلّهات 
این دفعه، دیگه دفعه آخر دیگه... اینقدر دیگه پُر رو شدی دیگه که این بار اومدی داخل حیاط خونه دیگه... بابام اگه من و تو رو توی این وضع ببینه چی میگه؟؟ اگه همسایهها ببینن چی؟؟؟ دیگه تحمّلش رو ندارم دیگه 

آلان 10 دقیقهاس که داریم همدیگه رو نگاه میکنیم
یاد فیلمهای وسترن افتادم که هر کدوم منتظر عکسالعمل اون یکی ایستاده تا زودتر هفتتیر بکشه
فِس (فکر + حس) میکنم کلینت ایستوود هستم و اون هم یوهان کلیف توی فیلم «خوب، بد، زشت» 
داره بهم لبخند میزنه !! نمیدونم توی چه فکریه... فکر کنم مَست کرده !!! با اون صورت سیاه و بد ترکیبش که الهی مرده شور ببره هرچی سیاهه !!! 

وای که دماغم چقدر می خاره... آلانه که عطسه کنم 
آه آه آه ... هـَ ... پـ ... شـ ... یـ ... م م م م م 
آخیش... عجب عطسهای بود... راحت شدم... سَرَم سبک شد 

اِوا خاک عالم... این موش اکبیری کجا رفت؟؟!!! 


** پیش از اینت بیش ازین اندیشهء عُشاق بود مـهـرورزی تـو بـا مــا شهرهء آفــاق بـود **
** یـاد بـاد آن صحبت شبها کـه بـا نوشین لبان بحث سرّ عشق و ذکر حلقهء عُشاق بود **
سال نو مبارک... موفق، شاد، خوشبخت، پیروز و همواره سلامت باشید 

قربون دوستای نازنینم: مش قاسم غیاث آبادی